دیگه اینجا زیاد نخواهم بود. فایده نداره ! چند ساله کندم از اون دیار ( می خواستم بگم مملکتم دیدم درست نیست ) دیگه فارسی نوشتنم هم مث کسی می مونه که با جون کندن می خواد یه چیزی  رو حفظ کنه! نمی شه ! هشت سال پیش از ایران زدم بیرون ! هیچی نبودم اونجا ! حتی جرا’ت آرزو کردن نداشتم ! درس می دادم پولم رونمی دادند ! کار می کردم باید همش دستمال به دست هم بودم که یهو پسر رئیس ناراحت نشه به ددیش بگه بیرونم کنه ! می ر فتم خرید کنم فروشنده طلبکار بود ارث باباشو از آدم ! پول کرایه ماشینی که برای سر کار رفتنم رو نداشتم پیاده می رفتم بعضی وقتها !

 نپرس که چه جوری به اینور آبها رسیدم ( شاید بخاطر اینکه به اندازه ی مو های سرم کتاب خوندم از آلیر کامو و بالزاک گرفته تا کوندرا و پائولو کوئیلو ...)

دلم تنگ می شه ! ریشه ام تو اونجاست ولی چی شد  خوب من این همه بد شدی ؟!  اینق که من خودمو بی ریشه می دونم!؟ من بزرگ شدم خودمو پیدا کردم و آجر به آجر این دنیا رو می سازم با قلموم با فکرم با همین ساقه ی بی ریشه باغی خواهم ساخت !

اما اینجا............

خداحافظ